جا مانده تصویر ماه بر آسمان باد میروبد غبار شب را دستی تن چین خورده ی ابر را میشکافد آفتاب صبح را بر ایوان لحظه ها میتکاند شبنم لبان گل را میبوید عطر نورس میآید ... و من ته مانده ی یک خیال بارانی بر سقف ترک خورده ی احساس میبارم و تو که با صبح همسایه ای صدای چک چک قدمهایم را میشنوی؟ راه به دریا نشانم بده راه نمیدانم صدایت را نجوا میکند حنجره ی خاک سیبی از درخت افتاد هنوز میچرخیم طواف خیال تو به کدام قبله است؟ روزی نو آمده است تولدی شاید از خاک به خاک خاکستر به خاکستر روبرو دشتی ست در پشت چشم تو چیست؟ قرنیه که میگشایی دنیایی در میانش جا میشود ... جا مانده تصویر ماه بر چشمت من گم شده ی واژه گان آواره ی دل شده ام نمیدانم به کدام مسلک میگریزند راهی، نگاهی از کدام مناره فریاد کنم تو را؟ از حنجره ی زخمی خاک بخوانم؟ باران خیال حنجره خاک خشتی سرشته از برای ساختنت گره ابرو بگشا دانه ای در میانش نهان است شاید به طعم رویش خو بگیرد دل تنگی ام ... سکوت - راهی

آدمی سزاوار بهترین زیستن است دستان تمام انسانها پر از انرژیهای مثبت میباشد. اعتماد . عشق . صمیمیت . مهر . بخشش . . .
اینها ودیعه خداوند در وجود ماست و بزرگترین وظیفه هر شخص کمک کردن به دیگریست
خداوند هیچ وقت به کسی که در انتظار معجزه نشسته است کمک نمیکند
برای رسیدن به خواسته ها باید تلاش کرد باید راه رفت. برای رسیدن به هر انتهایی یک مسیر وجود داردو هر انتهایی ابتدای یک مسیر تازه است
معجزه همین تلاش انسانهاست
برای دیدن آنچه که واقعیت است باید فرای هر چیز را دید کافیست تا با چشم دل به اطراف خود بنگریم و خواهیم دید که خداوند بیش از دو دست به آدمی برای در آغوش گرفتن برای دست دادن برای کار کردن برای اشاره کردن و ... داده است
چشم دنیایی را ببندیم درون ما پر از چیزهای ناب است که ما را به سوی خویش میخوانند
خدا در تمام لحظه ها در تمام لحظه ها و در تمام لحظه ها ما را مینگرد
سرت را به سوی آسمان قلبت بالا ببر تا نگاهت با نگاهش اجین شود
راهی

جنگ میان آفتاب و ماه به پایان گرفته است
سیاهی خون را از دستان دشت شسته است
ماه مغرور و افشان بر بلندای غصبی خود تکیه زده است
چشمان آشفته من
این روزنه ی نقره فام را در گوشه ی دنج خود به اشک می نگارد
دخیل بسته ام به آسمان
دستانم چون دانه های تسبیح بر گرد سرم می گردند
پاهایم به زمین زنجیر شده اند
کاش میتوانستم بپرم
نوک بالهایم را بریده اند
...
کنایه غریبیست تمنای حضور تو
آنگاه که صدایم چون ناله ی باد بر گرداگرد دشت میپیچد
و نبضم در اعماق سینه ام جان میدهد
آنگاه چقدر دوری؟
چقدر چشم انتظار میگذاریم؟
پر شده ام ز خواستنت
عطر یاس باغ من را میشنوی؟
به عشق تو باغ به باغ گشته ام برای آنکه ببویمش
و تاجی از آن سازم برای پیشانی تب دارت
...
آه . شب کبود و سنگین تراوش بذاق کلماتم را به مسخ گرفته است
شاید طلوع رنگین کمان تو بیدار شوم
و دستانم را به تیمم تنت بیارایم
راهی

به نفسهای تکراری ام نایی نمانده
برگهای اندیشه ام نروئیده زرد میشوند
به بن بست بودنم مینگرم
در انتهای فلق نوری سبز سرمه ی آسمان شده است
تن پوش ابرها پر از پنبه های ریسیده ی باد است
جسم بی جان من خال از روح بر زمین فرش گشته است
و روزگار مرا به پایش لگدمال میکند
روح من همسفر پرندگان مهاجر به بی سوی ها سفر کرده است
تنهایی اش را بر دوش نهاده و عصای رخوت را بر پای
و پای بر راهی نهاده است و خود راهی گشته است
راهی برای عبور ارواح همسفری که بیراه میجویند
روح من از فرط لبخند میگرید
وصدای انزوایش را کوهها با هم تقسیم میکنند
روزی که سفر به پایان رسد روح من نیز به کالبد خویش آلوده میشود
و من دوباره با شما خواهم زیست
تکراری تر از همیشه
راهی

میخواهم بنویسم اما کلمات بر زبانم نمینشیند گوئی آنان نیز چون خدایشان در قهرند
این چنین افتاده در پای بت هبوط را کدام بت شکن رهنمون خواهد کرد
کجاست ترحم یک باد تا بریزم در میان دستانش تمام برگهای روح خویش را
به کدامین تقاضا خود را قربانی کنم
من که از تمام ذراتم گذشته ام و تنها به بی خود بودن خویش خرسندم
بیایید از هجوم مبهم کلمات تا که شاید و تنها شاید شما همزبان این درد شوید
من که سرگیجه ای ابدی ام شاید و تنها شاید شما کمی آرامه در وجودم تخلیه کنید
ای دستهای خالی من از شما شرمسارم که هیچ کس شما را گرمی نبخشید حتی با ترحم خویش و هیچ کس شما را همراه نشد
و ای چشمان من شما را میستایم که تحمل این سراب بی اشکی را نمودید
رسولان نور من در جستجوی آفتابم اما چشمان قلبم نابیناست
مرا روشنائی ببخشید از برای دیدن
شاید از غرور لبریز شوم
و تنها شاید
راهی




